جای پدر که هیچ، جای پدر خوانده ام هم نیست...
سنش زیاد است و دردش بی شمار ...اسمش را می گذارم خضر، هرچند به ابراهیم خلیل الله! بیشتر شبیه است و همه زندگیش را هم در راه افکار و اعتقاداتش قربانی کرده که هیچ! خدا هم حتی بزغاله ای برایش نفرستاد به عوض همه چیزش...
چرا فعلهایم را مضارع به کار می برم؟...
مثل سیاه پوست های توی فیلم های هالیوودی که ناگهان می آیند، یاریشان را می رسانند و غیب می شوند، آمد، یاریم کرد و رفت... هم از دوستان پدر بود، هم از رفقای غار پدرخوانده سابق...
حتی شناسنامه و هویت جدیدم را هم او به من داد ، نه که جعل کرده باشد نه! آنقدر گنده بود که با اشاره اش صد شناسنامه از ثبت احوال صادر کنند ...همین است که می گویم خضر بود یا ابراهیم یا یکی از فامیل های خدا! که با تمام اعتبار و موقعیت در زندگی هیچ نداشت جز خانه به دوشی و آوارگی و درد...
قیافه اش آرام بود ، هیکلش درست و حتی ریش کم پشتش هم زیبا و حرف زدنش دلنشین...
تا به حال جز با کت شلوار ندیده بودمش، اما دیشب لخت و عریان، هم روحش هم جسمش در کنار من بود...
با او زندگی می کردم جایی عجیب و نامالوف ...و من همه جانبه با او رابطه داشتم، با او...با جان دل...
تمام لحظات خواب را یادم هست...اینکه چطور خودم را در اختیارش گذاشته بودم و او همچنان خوب بود و خضر بود و ابراهیم و در نهایت هم آغوشی آن کار اصلی را با من نمیکرد، مرحله آخر را! اما خوب...ارضا میشد...
رابطه ام در بیداری همیشه ارادت بود و دوست داشتن ناب، هم او، هم من...اما در خواب دیشب...
در بیداری مثل مرید و مراد بودیم حتی...
خوب...من قبل از خواب بعد از مدتها (یک بار درسال)در رویای هم آغوشی با کسی بودم که کَسم نیست و مطلقا به خضریا ابارهیم خلیل الله یا شمس ! فکر نمی کردم که بخواهم خوابم را تبعات افکارم بدانم...
به هر حال خواب خوبی بود، سراسر آرامش، سراسر هراس...آرامش از در کنارش بودن و از لمس بدن گرم و امنش و هراس از مردنش...
در بیداری بیمار بود اما صرع نداشت و در رویایم صرع داشت و من نگران حملات بیماریش...
و یک پسربچه خردسال زیبا که همیشه با من بود و من مراقبش بودم و او دوست نمی داشت...
اما شب سراب
خرابم کند به بیداری...
یعنی پدرم در آمد از بی حوصلگی و سردرد و افسردگی امروز...کافی بود کسی اسمم را صدا بزند یا کاری با من داشته باشد...دودمانش را بر باد می دادم، رییس و دوست و همسایه هم نداشت!
*گاهی دلم می خواهد در عصر فروید علیه السلام می زیستم و هرطور می توانستم پول تهیه می کردم حق الزحمه اش را می پرداختم تا روان کاویم کند و حتی این خوابم را تعبیر!