فاحشه  های مشروط

 

شب سردی بود و عجیب برف می بارید...

به دنبال کسی بودم که هم مسیر باشد تا به سلامت به خانه برسم و پیدا کردم! با دخترکی همراه شدم ، درواقع کنار خیابان ایستادیم  تا تاکسی ای، ماشینی برسد که ناگهان دخترک گفت « اَه... چطوری می تونند این کارو بکنند؟... کثافتها!»

دو خانمی را می گفت که در نزدیکی ما با آقای ماکسیما سواری برسرجنسیّتشان! چانه می زدند... به دخترک نگاه کردم، دلم گرفت...

پرسیدم «دانشجویی»؟

گفت «آره»!

گفتم « هیچ وقت مشروط شدی»؟

گفت « نه»!

گفتم :« ولی من شدم...توی بهترین دانشگاه ایران، همیشه از خودم می پرسیدم چطوری این دانشجوها مشروط می شن؟یه روزی چشم باز کردم دیدم مشروط شدم»...

 

موج خیانت

 

این روزها موج خیانت افتاده توی وبلاگستان

اول با دیدن تیترها نمی خوانم

بعد به شوخی طی می کنم

بار سوم

می شکنم...

سعی کرده بودم فراموش کنم، شاید باید درباره اش بنویسم.

 

 

هم آغوشی با خضر!

 

جای پدر که هیچ، جای پدر خوانده ام هم نیست...

سنش زیاد است و دردش بی شمار ...اسمش را می گذارم خضر، هرچند به ابراهیم خلیل الله! بیشتر شبیه است و همه زندگیش را هم در راه افکار و اعتقاداتش قربانی کرده که هیچ! خدا هم حتی بزغاله ای برایش نفرستاد به عوض همه چیزش...

چرا فعلهایم را مضارع به کار می برم؟...

مثل سیاه پوست های توی فیلم های هالیوودی که ناگهان می آیند، یاریشان را می رسانند و غیب می شوند، آمد، یاریم کرد و  رفت... هم از دوستان پدر بود، هم از رفقای غار پدرخوانده سابق...

حتی شناسنامه و هویت جدیدم را هم او به من داد ، نه که جعل کرده باشد نه! آنقدر گنده بود که با اشاره اش صد شناسنامه از ثبت احوال صادر کنند ...همین است که می گویم خضر بود یا ابراهیم یا یکی از فامیل های خدا! که با تمام اعتبار و موقعیت در زندگی هیچ نداشت جز خانه به دوشی و آوارگی و درد...

قیافه اش  آرام بود ، هیکلش درست و حتی ریش کم پشتش هم زیبا و حرف زدنش دلنشین...

تا به حال جز با کت شلوار ندیده بودمش، اما دیشب لخت و عریان، هم روحش هم جسمش در کنار من بود...

با او زندگی می کردم جایی عجیب و نامالوف ...و من همه جانبه با او رابطه داشتم، با او...با جان دل...

تمام لحظات خواب را یادم هست...اینکه چطور خودم را در اختیارش گذاشته بودم و او همچنان خوب بود و خضر بود و ابراهیم و در نهایت هم آغوشی آن کار اصلی را با من نمیکرد، مرحله آخر را! اما خوب...ارضا میشد...

رابطه ام در بیداری همیشه ارادت بود و دوست داشتن ناب، هم او، هم من...اما در خواب دیشب...

در بیداری مثل مرید و مراد بودیم حتی...

خوب...من قبل از خواب بعد از مدتها (یک بار درسال)در رویای هم آغوشی با کسی بودم  که کَسم نیست و مطلقا به خضریا ابارهیم خلیل الله یا شمس ! فکر نمی کردم که بخواهم خوابم را تبعات افکارم بدانم...

به هر حال خواب خوبی بود، سراسر آرامش، سراسر هراس...آرامش از در کنارش بودن و از لمس بدن گرم و امنش و هراس از مردنش...

در بیداری بیمار بود اما صرع نداشت و در رویایم صرع داشت و من نگران حملات بیماریش...

و یک پسربچه خردسال زیبا که همیشه با من بود و من مراقبش بودم و او دوست نمی داشت...

 اما شب سراب

خرابم کند به بیداری...

یعنی پدرم در آمد از بی حوصلگی و سردرد و افسردگی امروز...کافی بود کسی اسمم را صدا بزند یا کاری با من داشته باشد...دودمانش را بر باد می دادم، رییس و دوست و همسایه هم نداشت!

*گاهی دلم می خواهد در عصر فروید علیه السلام می زیستم و هرطور می توانستم پول تهیه می کردم حق الزحمه اش را می پرداختم تا روان کاویم کند و حتی این خوابم را تعبیر!

 

بدون عنوان

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال   پرست؟

 

 

دخترزشت

 

* کودک که بودم خیلی زودتر از مدرسه رفتن از مادربزرگ خواندن و نوشتن آموختم...

اما برعکس دیگر دختربچه ها تمام زندگیم به سکوت می گذشت...

روزهای اول هر کلاسی در دبستان معلم ها فکر می کردند که لالم و صدایم می کردند پای میزشان که چیزی بگو و وقتی می پرسیدم «چه بگویم؟» آهی به آسودگی می کشیدند...

همه زندگیم مجله پاره های قدیمی و کتابهای پدر بزرگ بود که مادر بزرگ در پستوی بزرگی زیر راه پله ها پنهان کرده بود و من بی آنکه کسی بفهمد مثل موش به آنجا می خزیدم و می نشستم در کنار دیگر وسایل مانده از پدر بزرگ از انبردست و چراغ قوه گرفته تا عکس های یادگاری زندگیش در فرنگ و مجله مام میهن و کاغذهای کاربن و کتابهای قدیمی...

دنیایی بودند برایم کتابهای سگ ولگرد، ابومسلم و گلنار و ...

سکوتم را می گفتم و بی خدایی و بی رویایی محضم ...به هیچ چیز و هیچ کس دل نداده بود.

یک روز در ۹(یا ۱۰ سالگی) در گوشه همان پستو  کتاب شعری یافتم نصفه، نیمه  ...اولین شعرش دختر زشت بود

بارها و بارها خواندمش و پایش اشک ریختم...

احساس می کردم کسی مرا وصف کرده و به شعر در آورده ، برای زشتی چهره خودم به سوگ نشسته بودم...

وقتی با چشمان پف کرده از آنجا بیرون آمدم هوا تاریک شده بود و من بعد از نهار به پستو پناه برده بودم...

واین ماجرا بارها و بارها تکرار شد...

* سالها گذشته است...نارسیست نیستم، اما حالا هر بار که سر فرصت آرایشم را پاک می کنم و توی آینه به خودم نگاه می کنم از نقاش و طراح اجزای صورت و بدنم ممنون می شوم، می گویم دست مریزاد که تمام هنرش را به کار برده...گاهی هم خودم را نمی شناسم ، بعد از خودم می پرسم « نکند به خاطر اشک های کودکیم است؟ که مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند»؟

بعد از این همه مدت می آیم و سرچ می کنم دخترزشت...تازه می فهمم شعر مهدی سهیلی است!

دیگر سوگوار زشتیم نیستم، اما سوگوار لحظه های نابی هستم که هیچ گاه تکرار نخواهند شد

 سوگوار آن پاکی و یکدستی بی انتها...

                                                   شعردخترزشت

 

زهرخند

 

به سینا میگم روزه دانشجوئه ها!

خنده ای می زنه

معنای زهرخندش رو می فهمم

چند ساله روز دانشجو ی ما شیفت پیدا کرده به تیرماه...

هر چند آذر ماه توی ایران بوی خون میده

بوی آدم کشی

بوی استبداد

و استبداد یعنی حاکمیت خواست خودش رو خواست مردم  بدونه...به همین راحتی، به همین خوشمزگی!!

 

جنس دوم

 

 جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

...

شعر آفرینش

از ازل

تا به ابد

شعری چنان مردانه

که خرد می کند حتی

کمر دخترکان یک روزه را. 

 

سر درد عشق

 

سر درد عشق دارد

دل دردمند آوات...

نزدیک ۳۰ ساله...

هنوز هم می خواهد و عاشق نمی شود.

 

 

 

بوی پرتقال

 

از در که وارد می شوم

بوی پرتقال حالم را بهم می زند

بوی پرتقال و این فصل...

آن روزی که من را گرفتند و بردند

با چشم بند چشمانم را بسته بودند

از دری وارد شدم

بوی پرتقال می آمد

و بعد، آن اتاق سفید ِ سفید ِ سفید ِ لعنتی

انگار کسی آنجا پرتقال پوست گرفته بود

بعدها از سید و رویا پرسیدم « شما هم آنجا بوی پرتقال شنیدید» ؟

نشنیده بودند

شاید به همین خاطر زودتر از من رهایشان کردند

و من

 با این بو

سالهاست که زندانی ابدیم.

 

یک شنبه ها

 

یک شنبه ها روزهای خوبی نیست این روزها!

گاهی به اوج می رسم

گاهی سقوط می کنم

چشمان طمع دختران و حسرت پسران را که بینم

به خود می بالم

 به اوج می رسم،

این مرد تنها بر من عاشق است، اگرچه در خفا

...

اما بعد

افسرده می شوم

در چاه ذلت سقوط می کنم، به چه قیمتی؟

در دل می گویم « با نگاهت مرا بدوز

به هر کجا که می خواهی»...

و وقتی دزدانه می دوزد

نیست می شوم

از غصه و شرم در محضر خودم

 که

به چه قیمتی؟

 

آوات

 

ناگهان

در میان همه مشغله ها و کارها یادت می افتد که  کاری  واجب داری

سریع می روی سراغ بلاگفا و می زنی ثبت وبلاگ جدید

چون فهمیده ای که دلت می خواهد نقابت را جایی برداری

جایی که مثل هیچ کجا نیست

می خواهی تا در پشت این ظاهر خوب و معصوم  

فسیل نشده ای

فرافکنی* کنی

و

ناگهان

اینک منم آوات

زنی بی نقاب...


*از روانشناسی چیز زیادی نمی دانم، نام این کار فرافکنی است؟