حباب

 

خواهش می کنم یک پلاستیک حباب دار به ابعاد یک متر در سه متر من بدهید !

از همان ها که دور لوازم شکستنی می پیچند.

به شدت نیاز دارم بنشینم و ساعتها حباب های کوچکش را بترکانم!

 

جان به لب رسیده را چه نامند؟

 

اسمش « جان به لب رسیدن است» در زبان عامیانه میگویند «جون به سر»!

اسم این حالت من

اسم این روزها و شب های من

این چندمین هزینه ای است که من در قبال خودخواهی های آدم ها می دهم ؟

رویا توی کافی شاپ روبرویم نشسته بود مثل همیشه پر شور وشرر!

با یک عالمه خبر داغ داغ...

از وقتی از خبرگزاری آمدم بیرون، از وقتی از دانشگاه رها شدم و از خانه پدرخوانده فرار کردم، از وقتی ...تنها پل ارتباطیم با دنیای بازی های  کوچک بزرگان، بازی خودن و بازیچه بودن رویاست ...همیشه می آید قهوه ای می خوریم خبرهایش را می دهد و می رود...هنوز هم داغ است!

- بروبچ هنوز یه پاشون گیر قتلای زنجیره ایه...اوووووووف ...می دونستی دکترx  وقتی مارو گرفتند توی وزرات الف مسئول مستقیم بوده؟

دوباره بوی پرتقال همه جا را گرفت...

- کی ی ی ی؟

-دکتر X، آقای س گفت ، اصلا باورم نمیشد...بش نمی  یاد این کاره باشه...عجب زرنگندها!

از صندلی بلند کافی شاپ تا افتادن روی زمین انگار که به ته چاهی بی انتها سقوط می کردم، نفسم بند  آمده بود...تمام وجودم می لرزید...

حالا چشم هایم می سوزد، دلم می سوزد، زندگیم میسوزد، دیالوگی از فیلمی که یادم نیست توی مغزم می پیچید« گرفتار نامرد نشی بلند صلوات»!

سیم تلفن را می کشم موبایلم را خاموش می کنم و گوشه آپارتمان  سردم کز می کنم...

هزاربار مرور می کنم از لحظه ای که رویا با شور و شر از دکتر می گفت که مسئول مستقیم گرفتاری ما بوده

از تزم که او استاد را هنمایم است، از بوی پرتقال که توی ان اتاق سفید می آمد و از رویا و سید که زوتر از من آزاد شدند و من همیشه در بند ماندم، در بند بکارت روحی که دست نخورده ماند و بکارت جسمی که هزینه بازی بزرگان شد روزگاری...

جملات  دکتر در گوشم می پیچد

« شما واقعا زیبایید! تبارک الله ! هیچ نقصانی در وجود شما نیست

مردی که شما را دارد چی کم دارد؟!

سخت است بگویم ...اما من عاشق شما شده ام

هیچ وقت نمی فهمیدم بقیه از چی حرف می زنند وقتی می گویند عشق ...اما حالا ...حتی توی نمازهایم هم رخنه کرده اید!»...

چهره سه تیغه و بی مو و موجه اش محو می شود در ریش و پشم های آن مامور کثافتی که لبخند وقیحانه ای زد و گفت

- شماها می خواین نظام عوض کنید ؟مملکت آقا رو؟ افتادید پشت سر یه ک...ترسو دموکراسی پموکراسی را انداختید ؟ ...

ولحظه به لحظه دستهایش نزدیک تر می شد، همه جا سفید سفید بود...بوی پرتقال می آمد ...

- خودم واست مردم سالاری راه می ندازم ... 

و...

اشکهایم را پاک می کنم، در پتو می پیچم ...چقدر آپارتمانم سرد است چقدر من تنهایم...به کی بگویم چه مرگم است خدا؟

آن روز اشکهایم را نمی دید، گفت

-کاش دوستم داشتید... کاش برای همیشه مال من بودید...

و لب هایش را نزدیک آورد

- مطمئنی بار اولت نیست ؟

چه بگویم؟ بگویم چرا گوشه بازداشتگاه ام القرای اسلام مملکت آقا یکبار تجربه کرده ام؟ 

یکبار به باد رفته ام؟

 به چه کسی بگویم دیگر تهی از هر آرمانی بودم باور هایم بر بار رفته بود و برای هلاک نشدن که همه زندگی لعنتیم نه به پر کاهی که به ۲۰ملیون ناقابل بسته بود...او هم عاشق شده بود موجه بود و به نام...برای یک تجربه زندگیش را هم میداد حتی...شاید. ..نمی دانم...من هیچ چیز نمی دانم مثل آنچه که نمی دانستم... نمی دانستم عامل همه ان بدبختی ها خود اوست، مسئول مستقیم...

حس ویرانگری است این ندانستن، حس جان به لب رسیدن، حس هیچ و پوچ بودن، حس عروسک رقاصه ای که بر عرصه جعبه کوکی  قدیمی ای می چرخد و می چر خد و می چرخد و نمی میرد...

 

 

من

مُُردم از عطش

آبی نبود که لب تشنه تر کنم.

 

*ببخشید خانم ها و آقایان محترم

فکرکنم اشتباه گرفته اید

من، آن آوات، نیستم! شاید وجه  اشتراکمان غیر از اسم، کُرد بودنمان باشد.