سنگ محک

 

دوشنبه ها را دوست دارم بعضی دوشنبه ها را...

گیرم که دوبار در سال باشد...که شب می شود و او می آید پالتو وشال گردن یا کتش را در می آورد و با وسواس خاصی  تا میکند  روی صندلی دم در می گذارد و توی هال کوچک من می نشیند ...وقتی گدرش به اینجا می افتد حدس می زنم که جلسه ای مهم  استراتپیک و خسته کننده که در محل نزدیک خانه من برگزار شده است را از سر گذرانده است...آخرین دوشنبه ای که امد تا نشست چشمانش را تنگ کرد و با دهان نیمه باز به روبرویش زل زد  چشمش افتاده بود به بار بزرگ روبرویش با جام های آویزان یا به ردیف چیده شده در آن...تازه خریده بودمش از مغازه ای در پارک وی...حقوق ۲ماهم را برایش داده بودم چیز آسی بود نمی توانستم از سرش بگذرم...هنوز نگاه متعجب را به بار دوخته بود؛ بهتر!من هم با فراغ بال به جزییات صورتش تغییراتش و چشم های زیبایش نگاه می کردم چشم هایی که انحراف یکی از عدسی های آن زیباییش را دو چندان میکرد...حیف که توی فارسی واژه ای مختص تعریف زییبایی مرد وجود نداردیک چیزی مثل هندسام انگلیسی!جچالب نیست بگوییم مرد زیبا!...با خودم فکر می کنم پیر شده است ،خیلی..ریش هایش هم از دو طرف به شکل قرینه سفید شده است طوری که از در که وارد شد فکر کردم برای اولین بار توی ریش هایش را د رآورده است

گفتم الان است که بپرسد اگر کسی این را ببیند؟ که صدایم را مثل بچگی هایم لوس می کنم و می گویم می دانید که کسی به خونه من راه نداره!...انگار تازه متوجه حضورم شده باشد نگاهش را از بار به روی من که کنارآن ایستاده ام می چرخاند و مثل همان بچگی هایم با دستش روی نشیمن مبل کنارش می زند یعنی که بیا بنشین می روم می نشینم اما روبرویش به یاد پدر خوانده می افتم که چقدر نسبت به من ومحبت دیگران حساس بود و آن وقت او پنهان از چشمان پدر خوانده روی مبل کنارش می زد و بچه تر که بودم روی زانویش می زد و من تا خود آنجا پرواز می کردم ...

پیر تر شده اما جذاب تر! مادرم به این جذبه لفظ برادرانه ای می داد چه بود؟...آهان نورانی !نورانی تر...همانن طور نگاهش می کنم و او می اندیشد «ما مردها خیلی ضعیفیم آوات خیلی..حتی به نگاهی...»

چندساله بودم نمی دانم ولی شکایت از نگاه های معلم مردمان برایش کرده بودم و او گفته بود «ما مردها خیلی ضعیفیم اوات حتی به...» یادم نیست به چه؟!

بازی شروع می شود تمام اسرار مگویش از دزدی های فلان سگ زاده تا بی ناموسی های فلان شغال زاده و از گند های بزرگ سیاسی که سالی چند بار مدیران استراتژیک را به دور هم می کشاند...می گویم «من دردر روابط خانوادگیشان دوام نیاوردم شما چطور در روابط و ضوابط بهم پیچیده شان تاب ماندن آورده اید؟»خم می شود و جورابی را که در پایش چرخیده را صاف می کند و در همان حالت می گوید «قدرت آوات...قدرت...دل کند ازش خیلی سخته !» پیش دستی می کنم و می گویم شما که قدرتتان را برای حفاظت از یک مشت دربدر نگه داشته اید...که صاف می شود در چشم هایم زل می زند و می گوید «اینها همه توجیهه و تعارف ...لذتی که در قدرت هست ...لذت قدرت...»

ساعتش را د رمی آورد ،آستین پلیور لوزی لوزی کرمش را بالا می زند ومن بلند می شوم به اتاقم میروم و با جانماز بر می گردم چرخی می زنم به دنبال جایی برای پهن کردنش ...آخر بار شراب جای نماز او را گرفته است!

ازپشت سر می گوید« همانجا که واستادی خوبه !پهنش کن ساقی!...» و من می اندیشم بلاخره یک روز من را از پشت بغل می کند، از 14 سالگی می اندیشم! و او در دل می گوید :« ما مردها خیلی ضعیفیم آوات...حتی به مکثی...»

به اتاقم می روم اما ازدر اتاقم که به بالکن هال باز می شود به تراس می روم وپرده رااز در نیمه باز کمی کنار می زنم و محو تماشای نماز خواندنش می شوم .او قامت می بندد و من نگاه می کنم رکوع می رود ومن نگاه می کنم و در تمام سجده هایش به گریه می افتدو من احساساتم چنان غلیان می کند که هوسم می گیرد بعد از مدتها نماز بخوانم ...زیر لب می گویم رقصی چنان میانه میدانم آرزوست...قرآنش را که از کیف چرمی اش در می آورد من هم آمده ام رختخابش را پهن کرده ام و به اتاقم برگشته ام.

با صدای ناله ای از جا می پرم کتاب « به من دروغ نگو» ی  جان پیلجر از روی سینه ام به پایین تخت می افتد ،کی خوابم برده بود؟...کورمال کورمال به سمت هال می روم ...ناله می کند ،همیشه در خواب از درد ناله می کند...نزدیک تر می شوم به پهلوی راست خوابیده و قیافه اش در هم است بلوز شلوار سفید راحتی ای به تن کرده ، در واقع سالهاست زندگیش را در  در کیف چرمی اش جا داده ...دوباره ناله ای می کند و چیزی نامفهوم می گوید و در خود می پیچپد ... عرق کرده است..خم می شوم و دستم را جلو می برم تا موهای سیاه و سفیدش را از پیشانیش کنار بزنم ...شاید تب داشته باشد؟...انگشت های کشیده ام به طرز غریبی می لرزند با خودم فکر می کنم همه این دردها شاید به نوازشی به آغوشی حداقل از روحش رخت می بندد ،اما دستم در نیمه راه از حرکت باز می ماند او بیشتر در هم می پیچد ودر دلش می گوید ما مردها خیلی ضعیفیم آوات خیلی...حتی به نوازشی...دستم را عقب می کشم ...

به آشپزخانه می روم  ،به جنگ فکر می کنم و او که می گویند آهنربا به بدنش می چسبد از تعدد ترکش ...در یخچال را باز می کنم و نگاهم از روی بطری های مختلف ردیف در درب یخچال عبور می کند ...فانتای پرتقالی  ای باز می کنم در لیوان می ریزم و بالای سرش می گذارم ...برمی گردم بطری ای شامپاین بر می دارم و به تراس می روم ...گوشه ای می نشینم و سیگاری می گیرانم ...به او فکر می کنم به خودم به گذشته ام و به خیلی از کسان دیگری که این چند سال دیده ام و شناخته ام...در دل می گویم «عجب سنگ محکی ساخته ای برایم مرد!هیچ کس را توان احراز نیست»... به یاد چند آیه ای از سوره مریم می افتم که او یادم داد و گفت هر وقت کارت به نامردی گیر کرد اینها را بخوان هر وقت توی محیط گناه بودی اینها را بخوان پاک که بمانی خدا از بالای سرت خرما و از زیر پایت چشمه می جوشاند آوات...اشکی روی گونه ام می لغزد ...خجالت می کشم از او از خودم از اشتباهاتم...گاهی وسوسه می شوم همه چیز را به او بگویم گاهی هوس می کنم جریان بازداشتگاه را و جریان استاد را برایش بگویم ...می دانم خودش و پدر خوانده (اگرچه ترکش کرده ام)دودمان آنان را به باد می دهند آبروی استاد معروف  و مشاور اعظم را و وجهه سیاسیش را یک شبه به باد می دهند...الان موقع انتخابات بهترین فرصت است اما وجدانم می گوید نه !با سرنوشت اصلاحات چنین نکن وقتی خودت اگرچه ناجوانمردانه و بچه گانه و حتی احمقانه برایش هزینه داده ای ...از طرفی یادت رفته که استاد به تو می گفت رشیده بالغه! کثافت!...مگر بالغ نبودی؟...حالم بد می شود مثل خیلی از شب های دیگر ...بودن او و حتی دردهایش  سبب نمی شود که بیچارگیم را از یاد ببرم.

دوباره صبح سه شنبه ای دیگر می شود و  او می رود...دم در می گوید «خداراکجای آپارتمانت قایم کرده ای آوات؟» لبخندی می زنم و می گویم « ما زنها خیلی ضعیفیم... ».

 

لولی

 

گاهی روحم را درخواب می بینم

عریان

گیرم که زیباتر و بزرگ تر از آنی که هستم

گیرم که موهایم تا پایین کمرم است

گیرم که برهنه و پا برهنه سرگردان بیابانی یا جنگلی هستم

اما این را مطمئنم که آن لولی لولی وش شوریده و آواره روح من است که گاهی در خواب می بینمش.