این روزها که میگذرد گاهی تشنه عشق می شوم، تشنه دوست داشتن و دوست داشته شدن... شاید خواب دیشبم از همین رو بود...زندگیم با رویا گره خورده انگار...همایشی بود و عکاسش بودم...آشنایی دور ،فراموشش کرده بودم از وقتی به راه غربت رفته بود...اولین عشق و انگار آخرینش بود...عشقی یک طرفه با بوی نوجوانی که همه جا بودنش را حس می کنی با کوچکترین بوی خوشی به یاد او می افتی و با کمترین نشانه ای بلندی قدی و مدل ریش لنگری ای و کوتاهی مو مسخ می شوی به یادش...او که هیچ وقت نفهمید...
کل ارتباط یک ساله مان 100جمله نشد....که ترجیع بندهمه اش این بود چرا اینقدر سخت می گیری؟چرااینقدر خودت را محدود می کنی...
محدود کردم و اینطور نامحدود برخوردار شدم!
بی خیال...آخر همایش همراه شدیم توی کوچه پس کوچه هایی قدیمی، شانه به شانه می رفتیم ...که ناگهان دست به کمرم برد و مرا به داغی بدنش چسباند...دنبال تعبیر نیستم...هنوز از گرمای وجودش سرشارم.