کرم خبر

 

کرم عجیبی است که وقتی در جان می افتد هیچ کاریش نمی توان کرد...

کرم اش که می آیدهمه خاطرات دربدری های گذشته را ناگهان می برد...

همه این بازی ها ،خبرها ،گزارش ها ،توقیف ها و باز کردن های جدید، دلم را تنگ می کند ، آن کرم را می لولاند در وجودم ...مثل دیدن چشمه ای آب  (حالا نه به آن زلالی و تمیزی )گیرم که استخری حتی پر از کلر ، که با دیدنش ویرت بگیرد لخت شوی و شیرجه روی در آن...برای آن کس که کرم خبر دارد و شیطنت و دوندگی های تا نیمه شب ، دوران انتخابات دوران طلایی است  و من توبه کرده و کنج و عزلت گزیده.

من یک زن.

 

گاهی میروم و ساعتها گوشه کافی شاپی می نشینم به تماشای خلق خدا!

دیروز یکی از همان گاهی ها بودکه ذهنم بهم ریخته و مشوش شد،حس کردم که چقدر دورم از این ادم ها ...

صدای خنده های مستانه دخترکان نمک بر زخمی کهنه در درونم می ریخت...

آن آرایش های غلیظ و لباس های تنگ، آن عشوه های مردکش و ته سیگارهای قرمز از رژلب، آنکه کسی بیاید صندلی را برایت بیرون بکشد که بنشینی آتش سیگارت را روشن کند و برایت قهوه تلخ سفارش دهد، که با هیجان تمام از آخرین نوشته ات در فلان روزنامه تعریف کند و وقتی مبایلت زنگ می زند ناخواسته خم به ابرویش بیفتد و با تمام ادعاهای منورالفکریش گوش هایش را تیز کند و تو هم هی اگرچه لاله پشت خط است کرم بریزی!

چقدر دلم روزمرگی می خواهد...

دلم لمس های تصادفی و تا بناگوش سرخ شدن ها را می خواهد...

دلم  گندیده است این روزها و از این رو که سالهاست  با تمام وجود منکر زنانگیم شده ام...

دلم می خواهد  گاه مثل دیگران زیبایی هازنانه وجودم را باور کنم ...