گاهی میروم و ساعتها گوشه کافی شاپی می نشینم به تماشای خلق خدا!

دیروز یکی از همان گاهی ها بودکه ذهنم بهم ریخته و مشوش شد،حس کردم که چقدر دورم از این ادم ها ...

صدای خنده های مستانه دخترکان نمک بر زخمی کهنه در درونم می ریخت...

آن آرایش های غلیظ و لباس های تنگ، آن عشوه های مردکش و ته سیگارهای قرمز از رژلب، آنکه کسی بیاید صندلی را برایت بیرون بکشد که بنشینی آتش سیگارت را روشن کند و برایت قهوه تلخ سفارش دهد، که با هیجان تمام از آخرین نوشته ات در فلان روزنامه تعریف کند و وقتی مبایلت زنگ می زند ناخواسته خم به ابرویش بیفتد و با تمام ادعاهای منورالفکریش گوش هایش را تیز کند و تو هم هی اگرچه لاله پشت خط است کرم بریزی!

چقدر دلم روزمرگی می خواهد...

دلم لمس های تصادفی و تا بناگوش سرخ شدن ها را می خواهد...

دلم  گندیده است این روزها و از این رو که سالهاست  با تمام وجود منکر زنانگیم شده ام...

دلم می خواهد  گاه مثل دیگران زیبایی هازنانه وجودم را باور کنم ...