در را می زنند

 

در را می زنند ...

اگر ۴سال پیش بود منتظر همان آقای خیلی گنده همیشگی و پوزخندش می بودم که بیا برویم!...

من می دانم اینها  کی هستند و کجا می برند و چه می کنند...از همین روست که شبها به یاد همه دستگیرشده ها ، با چشم اشک الود می خوابم و صبح با بغض بیدار می شوم...این سه هفته سرکارهم نرفته ام...

اما اینبار اوست ...از در که وراد می شود تقریبا روی زمین می افتد بدون کت، بدون ریش! و انگار بدون همه مقام ها یش...نمی دانم باید چه کنم؟ کجا بوده است؟

حالش که جا می اید می فهمم گاز خورده و حتی باتوم...دهانم از حیرت باز می ماند...می گوید نمی توانم بنشینم و ببینم...می گویم از آن بالا چه خبر ؟و جواب می دهد جوابها دست پدرت است...بازی قدرت است آوات! راستی !نگرانت بود که نگیرندت!

می پرسم به چه اتهامی؟...و خود می دانم که این روزها اتهام لازم نیست...اما شرمنده می شوم...وقتی او خود را به موج مردم زده است من کنج آپارتمانم با هراس سایت ها و شبکه ها را گز می کنم...نه از ترس که حسابها را س داده ام که از تردید...

خبرهایش خوب نیست، خوشایند نیست...حرف از ۴ سال دیگر و بسیار سالهای دیگر می زند...دلم میگیرد... می دانم وقتی برود اشک هایم بیشتر خواهد شد و غصه هایم...

...و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان

 که تنها تصویری از دغدغه عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند.

 

 - متاسفم، من فقط هم  نام با آواتی هستم که شما می شناسید...

 

 

"باد اگر آمد

شناسنامه­هامان برای او "    

سيد علی صالحی