همه چیز بهم ریخته است...از کنار گذاشتن به حذف رسیده اند
کسانی را می شناسم که می گویند مرده اند اما آنها گمنامانی بودند که فقط وجود زندانی از هزاران زندان های اندیشه را برملا کرده بودند
شنیده ام خلیل قصه من سکته کرده است بسیار دوستان پدر خوانده بیمارند و تاب این روزها را نداشته اند
دلم پر می کشد که بروم بر بالین یک یکشان که قهرمانان کودکیم بوده اند
دلم می تپد برای او ...برای حس بودنش در پشت سرم
برای اینکه بگویم این بار دیگر در اغوشم خواهد کشید اما می گویند حتی دیگر قادر به راه رفتن نیست...
باور نخواهم کرد که دیگر هیچ دوشنبه ای به خانه من نخواهد امد...چون دیگر این مملکت مدیر استراتژیکی لازم ندارد چنین که رو به سقوط می رود و متعهدانش از غم و درد در بستر بیماری...
پ.ن:خوانندگان عزیز این وبلاگ لطفا من را ببخشید از این همه...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 1:37 توسط آوات
|