از در که وارد می شوم

بوی پرتقال حالم را بهم می زند

بوی پرتقال و این فصل...

آن روزی که من را گرفتند و بردند

با چشم بند چشمانم را بسته بودند

از دری وارد شدم

بوی پرتقال می آمد

و بعد، آن اتاق سفید ِ سفید ِ سفید ِ لعنتی

انگار کسی آنجا پرتقال پوست گرفته بود

بعدها از سید و رویا پرسیدم « شما هم آنجا بوی پرتقال شنیدید» ؟

نشنیده بودند

شاید به همین خاطر زودتر از من رهایشان کردند

و من

 با این بو

سالهاست که زندانی ابدیم.