دخترزشت
* کودک که بودم خیلی زودتر از مدرسه رفتن از مادربزرگ خواندن و نوشتن آموختم...
اما برعکس دیگر دختربچه ها تمام زندگیم به سکوت می گذشت...
روزهای اول هر کلاسی در دبستان معلم ها فکر می کردند که لالم و صدایم می کردند پای میزشان که چیزی بگو و وقتی می پرسیدم «چه بگویم؟» آهی به آسودگی می کشیدند...
همه زندگیم مجله پاره های قدیمی و کتابهای پدر بزرگ بود که مادر بزرگ در پستوی بزرگی زیر راه پله ها پنهان کرده بود و من بی آنکه کسی بفهمد مثل موش به آنجا می خزیدم و می نشستم در کنار دیگر وسایل مانده از پدر بزرگ از انبردست و چراغ قوه گرفته تا عکس های یادگاری زندگیش در فرنگ و مجله مام میهن و کاغذهای کاربن و کتابهای قدیمی...
دنیایی بودند برایم کتابهای سگ ولگرد، ابومسلم و گلنار و ...
سکوتم را می گفتم و بی خدایی و بی رویایی محضم ...به هیچ چیز و هیچ کس دل نداده بود.
یک روز در ۹(یا ۱۰ سالگی) در گوشه همان پستو کتاب شعری یافتم نصفه، نیمه ...اولین شعرش دختر زشت بود
بارها و بارها خواندمش و پایش اشک ریختم...
احساس می کردم کسی مرا وصف کرده و به شعر در آورده ، برای زشتی چهره خودم به سوگ نشسته بودم...
وقتی با چشمان پف کرده از آنجا بیرون آمدم هوا تاریک شده بود و من بعد از نهار به پستو پناه برده بودم...
واین ماجرا بارها و بارها تکرار شد...
* سالها گذشته است...نارسیست نیستم، اما حالا هر بار که سر فرصت آرایشم را پاک می کنم و توی آینه به خودم نگاه می کنم از نقاش و طراح اجزای صورت و بدنم ممنون می شوم، می گویم دست مریزاد که تمام هنرش را به کار برده...گاهی هم خودم را نمی شناسم ، بعد از خودم می پرسم « نکند به خاطر اشک های کودکیم است؟ که مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند»؟
بعد از این همه مدت می آیم و سرچ می کنم دخترزشت...تازه می فهمم شعر مهدی سهیلی است!
دیگر سوگوار زشتیم نیستم، اما سوگوار لحظه های نابی هستم که هیچ گاه تکرار نخواهند شد
سوگوار آن پاکی و یکدستی بی انتها...