من گاهي مي آيم
قصه ميگويم
افسانه مي بافم
و مي روم
اماتو باور نكن
فكر كن غرق در تخيلي! ترين رمان جهاني و
وسط صفحه اي هستی كه وقتي تمام مي شود
آهي از سرراحتي مي كشي و مي گويي
خدا را شكر فقط قصه بود
افسانه بود
دروغ بود
تمام شد...
من امروز کاملا اتفاقی
در خیابان ب ن يا مين
را ديدم
بعد از سالها
ديگرنميشد از شکنجه پرسید و از پلاتين توي پاهايش
هيچ از او نمانده بود
حتی از برق ته چشمانش
فرقي نمی کردكجا ؟
دانشگاه، بازداشتگاه، سرزمينش كردستان
يا خيابان...همان بود که بود
اما اینبار
نگاه هايم پر از پرسش بود
وقتي از كنارم رد ميشد لبخندي تلخ زد
گفت «چي ميخواي اين بار بدوني خانه بدوش؟!
اينار ت خ م هايم را كشيدند...»
تمام شدم
همان وسط خيابان، گفتم دروغ مي گويد
نگاهش کردم
نبود،
فرسنگها از من دور شده بود
مي دانستم كه دروغ نمي گويد و می خواستم ندانم
خدايا من در اين لبخند بي رمق و تلخ او، براي هميشه تو را باختم.
«دیگر نه قامتی است اگر می رود به راه
طرح مشوشی است
چین خورده , تاب دار
جاروب می کشد
گویا که طرح خود را بر پرده غبار
تصحیح می کند »...