دوشنبه شانزدهم خرداد 1390
سرم رو که بلند کردم
نگاه اون بلند مغرور با سبیل های چخماخی!
که از روبرو می اومد تو
پشت سرم رو که نگاه کردم
همون نگاه
مثل گذشته ها
سن امفی تاتر دانشگاه و نگاه های دزدکی و شیطنت های بچه گانه
اما این یکی بی پروا و خشن
انگار می گفت منو بشناس
و من شناخته ناشناس می زدم...
باز هم پذیرفتم من برای دیگران
مقاومت ناپذیرم
ایمان آوردم به جذابیتم
اما امان قافله عمر و هراس ....
فعله که نئشه اون جذبه ام.
نوشته شده توسط آوات در ساعت 23:16 | لینک
|
