تبليغاتX
Ice fog

 

همه چیز بهم ریخته است...از کنار گذاشتن به حذف رسیده اند 

کسانی را می شناسم که می گویند مرده اند اما آنها گمنامانی بودند که فقط وجود زندانی از هزاران زندان های اندیشه را برملا کرده بودند

شنیده ام خلیل قصه من سکته کرده است بسیار دوستان پدر خوانده بیمارند و تاب این روزها را نداشته اند

دلم پر می کشد که بروم بر بالین یک یکشان که قهرمانان کودکیم بوده اند

دلم می تپد برای او ...برای حس بودنش در پشت سرم

برای اینکه بگویم این بار دیگر در اغوشم خواهد کشید اما می گویند حتی دیگر قادر به راه رفتن نیست...

باور نخواهم کرد که دیگر هیچ دوشنبه ای به خانه من نخواهد امد...چون دیگر این مملکت مدیر استراتژیکی لازم ندارد چنین که رو به سقوط می رود و متعهدانش از غم و درد در بستر بیماری...

پ.ن:خوانندگان عزیز این وبلاگ لطفا من را ببخشید از این همه...

 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 1:37 | لینک  | 

 

از هر آنچه سالها گریخته ام

ناگهان قصه روزمره شهر شده است...

راز  مگوی من

اینک نقل محافل بزرگان شده است

 ت.ج.ا.و.ز!

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:1 | لینک  | 

 

در را می زنند ...

اگر ۴سال پیش بود منتظر همان آقای خیلی گنده همیشگی و پوزخندش می بودم که بیا برویم!...

من می دانم اینها  کی هستند و کجا می برند و چه می کنند...از همین روست که شبها به یاد همه دستگیرشده ها ، با چشم اشک الود می خوابم و صبح با بغض بیدار می شوم...این سه هفته سرکارهم نرفته ام...

اما اینبار اوست ...از در که وراد می شود تقریبا روی زمین می افتد بدون کت، بدون ریش! و انگار بدون همه مقام ها یش...نمی دانم باید چه کنم؟ کجا بوده است؟

حالش که جا می اید می فهمم گاز خورده و حتی باتوم...دهانم از حیرت باز می ماند...می گوید نمی توانم بنشینم و ببینم...می گویم از آن بالا چه خبر ؟و جواب می دهد جوابها دست پدرت است...بازی قدرت است آوات! راستی !نگرانت بود که نگیرندت!

می پرسم به چه اتهامی؟...و خود می دانم که این روزها اتهام لازم نیست...اما شرمنده می شوم...وقتی او خود را به موج مردم زده است من کنج آپارتمانم با هراس سایت ها و شبکه ها را گز می کنم...نه از ترس که حسابها را س داده ام که از تردید...

خبرهایش خوب نیست، خوشایند نیست...حرف از ۴ سال دیگر و بسیار سالهای دیگر می زند...دلم میگیرد... می دانم وقتی برود اشک هایم بیشتر خواهد شد و غصه هایم...

...و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان

 که تنها تصویری از دغدغه عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند.

 

 - متاسفم، من فقط هم  نام با آواتی هستم که شما می شناسید...

نوشته شده توسط آوات در ساعت 0:12 | لینک  | 

 

 

"باد اگر آمد

شناسنامه­هامان برای او "    

سيد علی صالحی

نوشته شده توسط آوات در ساعت 1:40 | لینک  | 

 

هنر نمی‌خرد   ایام   و   غیر  این‌ ام  نیست

کجا    روم   به   تجارت  بدین کساد  متاع؟

خدای را به می‌ام شست‌شوی خرقه  کنید

که من نمی‌شنوم بوی خوش از این  اوضاع

 

 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 17:12 | لینک  | 

 

کرم عجیبی است که وقتی در جان می افتد هیچ کاریش نمی توان کرد...

کرم اش که می آیدهمه خاطرات دربدری های گذشته را ناگهان می برد...

همه این بازی ها ،خبرها ،گزارش ها ،توقیف ها و باز کردن های جدید، دلم را تنگ می کند ، آن کرم را می لولاند در وجودم ...مثل دیدن چشمه ای آب  (حالا نه به آن زلالی و تمیزی )گیرم که استخری حتی پر از کلر ، که با دیدنش ویرت بگیرد لخت شوی و شیرجه روی در آن...برای آن کس که کرم خبر دارد و شیطنت و دوندگی های تا نیمه شب ، دوران انتخابات دوران طلایی است  و من توبه کرده و کنج و عزلت گزیده.

نوشته شده توسط آوات در ساعت 23:18 | لینک  | 

 

گاهی میروم و ساعتها گوشه کافی شاپی می نشینم به تماشای خلق خدا!

دیروز یکی از همان گاهی ها بودکه ذهنم بهم ریخته و مشوش شد،حس کردم که چقدر دورم از این ادم ها ...

صدای خنده های مستانه دخترکان نمک بر زخمی کهنه در درونم می ریخت...

آن آرایش های غلیظ و لباس های تنگ، آن عشوه های مردکش و ته سیگارهای قرمز از رژلب، آنکه کسی بیاید صندلی را برایت بیرون بکشد که بنشینی آتش سیگارت را روشن کند و برایت قهوه تلخ سفارش دهد، که با هیجان تمام از آخرین نوشته ات در فلان روزنامه تعریف کند و وقتی مبایلت زنگ می زند ناخواسته خم به ابرویش بیفتد و با تمام ادعاهای منورالفکریش گوش هایش را تیز کند و تو هم هی اگرچه لاله پشت خط است کرم بریزی!

چقدر دلم روزمرگی می خواهد...

دلم لمس های تصادفی و تا بناگوش سرخ شدن ها را می خواهد...

دلم  گندیده است این روزها و از این رو که سالهاست  با تمام وجود منکر زنانگیم شده ام...

دلم می خواهد  گاه مثل دیگران زیبایی هازنانه وجودم را باور کنم ...

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 15:49 | لینک  | 

...

جامانده است

چیزی

جایی

که دیگر

هیچ چیز جای آن را پرنخواهد کرد.

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:47 | لینک  | 

 

دوشنبه ها را دوست دارم بعضی دوشنبه ها را...

گیرم که دوبار در سال باشد...که شب می شود و او می آید پالتو وشال گردن یا کتش را در می آورد و با وسواس خاصی  تا میکند  روی صندلی دم در می گذارد و توی هال کوچک من می نشیند ...وقتی گدرش به اینجا می افتد حدس می زنم که جلسه ای مهم  استراتپیک و خسته کننده که در محل نزدیک خانه من برگزار شده است را از سر گذرانده است...آخرین دوشنبه ای که امد تا نشست چشمانش را تنگ کرد و با دهان نیمه باز به روبرویش زل زد  چشمش افتاده بود به بار بزرگ روبرویش با جام های آویزان یا به ردیف چیده شده در آن...تازه خریده بودمش از مغازه ای در پارک وی...حقوق ۲ماهم را برایش داده بودم چیز آسی بود نمی توانستم از سرش بگذرم...هنوز نگاه متعجب را به بار دوخته بود؛ بهتر!من هم با فراغ بال به جزییات صورتش تغییراتش و چشم های زیبایش نگاه می کردم چشم هایی که انحراف یکی از عدسی های آن زیباییش را دو چندان میکرد...حیف که توی فارسی واژه ای مختص تعریف زییبایی مرد وجود نداردیک چیزی مثل هندسام انگلیسی!جچالب نیست بگوییم مرد زیبا!...با خودم فکر می کنم پیر شده است ،خیلی..ریش هایش هم از دو طرف به شکل قرینه سفید شده است طوری که از در که وارد شد فکر کردم برای اولین بار توی ریش هایش را د رآورده است

گفتم الان است که بپرسد اگر کسی این را ببیند؟ که صدایم را مثل بچگی هایم لوس می کنم و می گویم می دانید که کسی به خونه من راه نداره!...انگار تازه متوجه حضورم شده باشد نگاهش را از بار به روی من که کنارآن ایستاده ام می چرخاند و مثل همان بچگی هایم با دستش روی نشیمن مبل کنارش می زند یعنی که بیا بنشین می روم می نشینم اما روبرویش به یاد پدر خوانده می افتم که چقدر نسبت به من ومحبت دیگران حساس بود و آن وقت او پنهان از چشمان پدر خوانده روی مبل کنارش می زد و بچه تر که بودم روی زانویش می زد و من تا خود آنجا پرواز می کردم ...

پیر تر شده اما جذاب تر! مادرم به این جذبه لفظ برادرانه ای می داد چه بود؟...آهان نورانی !نورانی تر...همانن طور نگاهش می کنم و او می اندیشد «ما مردها خیلی ضعیفیم آوات خیلی..حتی به نگاهی...»

چندساله بودم نمی دانم ولی شکایت از نگاه های معلم مردمان برایش کرده بودم و او گفته بود «ما مردها خیلی ضعیفیم اوات حتی به...» یادم نیست به چه؟!

بازی شروع می شود تمام اسرار مگویش از دزدی های فلان سگ زاده تا بی ناموسی های فلان شغال زاده و از گند های بزرگ سیاسی که سالی چند بار مدیران استراتژیک را به دور هم می کشاند...می گویم «من دردر روابط خانوادگیشان دوام نیاوردم شما چطور در روابط و ضوابط بهم پیچیده شان تاب ماندن آورده اید؟»خم می شود و جورابی را که در پایش چرخیده را صاف می کند و در همان حالت می گوید «قدرت آوات...قدرت...دل کند ازش خیلی سخته !» پیش دستی می کنم و می گویم شما که قدرتتان را برای حفاظت از یک مشت دربدر نگه داشته اید...که صاف می شود در چشم هایم زل می زند و می گوید «اینها همه توجیهه و تعارف ...لذتی که در قدرت هست ...لذت قدرت...»

ساعتش را د رمی آورد ،آستین پلیور لوزی لوزی کرمش را بالا می زند ومن بلند می شوم به اتاقم میروم و با جانماز بر می گردم چرخی می زنم به دنبال جایی برای پهن کردنش ...آخر بار شراب جای نماز او را گرفته است!

ازپشت سر می گوید« همانجا که واستادی خوبه !پهنش کن ساقی!...» و من می اندیشم بلاخره یک روز من را از پشت بغل می کند، از 14 سالگی می اندیشم! و او در دل می گوید :« ما مردها خیلی ضعیفیم آوات...حتی به مکثی...»

به اتاقم می روم اما ازدر اتاقم که به بالکن هال باز می شود به تراس می روم وپرده رااز در نیمه باز کمی کنار می زنم و محو تماشای نماز خواندنش می شوم .او قامت می بندد و من نگاه می کنم رکوع می رود ومن نگاه می کنم و در تمام سجده هایش به گریه می افتدو من احساساتم چنان غلیان می کند که هوسم می گیرد بعد از مدتها نماز بخوانم ...زیر لب می گویم رقصی چنان میانه میدانم آرزوست...قرآنش را که از کیف چرمی اش در می آورد من هم آمده ام رختخابش را پهن کرده ام و به اتاقم برگشته ام.

با صدای ناله ای از جا می پرم کتاب « به من دروغ نگو» ی  جان پیلجر از روی سینه ام به پایین تخت می افتد ،کی خوابم برده بود؟...کورمال کورمال به سمت هال می روم ...ناله می کند ،همیشه در خواب از درد ناله می کند...نزدیک تر می شوم به پهلوی راست خوابیده و قیافه اش در هم است بلوز شلوار سفید راحتی ای به تن کرده ، در واقع سالهاست زندگیش را در  در کیف چرمی اش جا داده ...دوباره ناله ای می کند و چیزی نامفهوم می گوید و در خود می پیچپد ... عرق کرده است..خم می شوم و دستم را جلو می برم تا موهای سیاه و سفیدش را از پیشانیش کنار بزنم ...شاید تب داشته باشد؟...انگشت های کشیده ام به طرز غریبی می لرزند با خودم فکر می کنم همه این دردها شاید به نوازشی به آغوشی حداقل از روحش رخت می بندد ،اما دستم در نیمه راه از حرکت باز می ماند او بیشتر در هم می پیچد ودر دلش می گوید ما مردها خیلی ضعیفیم آوات خیلی...حتی به نوازشی...دستم را عقب می کشم ...

به آشپزخانه می روم  ،به جنگ فکر می کنم و او که می گویند آهنربا به بدنش می چسبد از تعدد ترکش ...در یخچال را باز می کنم و نگاهم از روی بطری های مختلف ردیف در درب یخچال عبور می کند ...فانتای پرتقالی  ای باز می کنم در لیوان می ریزم و بالای سرش می گذارم ...برمی گردم بطری ای شامپاین بر می دارم و به تراس می روم ...گوشه ای می نشینم و سیگاری می گیرانم ...به او فکر می کنم به خودم به گذشته ام و به خیلی از کسان دیگری که این چند سال دیده ام و شناخته ام...در دل می گویم «عجب سنگ محکی ساخته ای برایم مرد!هیچ کس را توان احراز نیست»... به یاد چند آیه ای از سوره مریم می افتم که او یادم داد و گفت هر وقت کارت به نامردی گیر کرد اینها را بخوان هر وقت توی محیط گناه بودی اینها را بخوان پاک که بمانی خدا از بالای سرت خرما و از زیر پایت چشمه می جوشاند آوات...اشکی روی گونه ام می لغزد ...خجالت می کشم از او از خودم از اشتباهاتم...گاهی وسوسه می شوم همه چیز را به او بگویم گاهی هوس می کنم جریان بازداشتگاه را و جریان استاد را برایش بگویم ...می دانم خودش و پدر خوانده (اگرچه ترکش کرده ام)دودمان آنان را به باد می دهند آبروی استاد معروف  و مشاور اعظم را و وجهه سیاسیش را یک شبه به باد می دهند...الان موقع انتخابات بهترین فرصت است اما وجدانم می گوید نه !با سرنوشت اصلاحات چنین نکن وقتی خودت اگرچه ناجوانمردانه و بچه گانه و حتی احمقانه برایش هزینه داده ای ...از طرفی یادت رفته که استاد به تو می گفت رشیده بالغه! کثافت!...مگر بالغ نبودی؟...حالم بد می شود مثل خیلی از شب های دیگر ...بودن او و حتی دردهایش  سبب نمی شود که بیچارگیم را از یاد ببرم.

دوباره صبح سه شنبه ای دیگر می شود و  او می رود...دم در می گوید «خداراکجای آپارتمانت قایم کرده ای آوات؟» لبخندی می زنم و می گویم « ما زنها خیلی ضعیفیم... ».

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 15:52 | لینک  | 

 

گاهی روحم را درخواب می بینم

عریان

گیرم که زیباتر و بزرگ تر از آنی که هستم

گیرم که موهایم تا پایین کمرم است

گیرم که برهنه و پا برهنه سرگردان بیابانی یا جنگلی هستم

اما این را مطمئنم که آن لولی لولی وش شوریده و آواره روح من است که گاهی در خواب می بینمش.

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 16:36 | لینک  | 

 

خواهش می کنم یک پلاستیک حباب دار به ابعاد یک متر در سه متر من بدهید !

از همان ها که دور لوازم شکستنی می پیچند.

به شدت نیاز دارم بنشینم و ساعتها حباب های کوچکش را بترکانم!

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 16:35 | لینک  | 

 

اسمش « جان به لب رسیدن است» در زبان عامیانه میگویند «جون به سر»!

اسم این حالت من

اسم این روزها و شب های من

این چندمین هزینه ای است که من در قبال خودخواهی های آدم ها می دهم ؟

رویا توی کافی شاپ روبرویم نشسته بود مثل همیشه پر شور وشرر!

با یک عالمه خبر داغ داغ...

از وقتی از خبرگزاری آمدم بیرون، از وقتی از دانشگاه رها شدم و از خانه پدرخوانده فرار کردم، از وقتی ...تنها پل ارتباطیم با دنیای بازی های  کوچک بزرگان، بازی خودن و بازیچه بودن رویاست ...همیشه می آید قهوه ای می خوریم خبرهایش را می دهد و می رود...هنوز هم داغ است!

- بروبچ هنوز یه پاشون گیر قتلای زنجیره ایه...اوووووووف ...می دونستی دکترx  وقتی مارو گرفتند توی وزرات الف مسئول مستقیم بوده؟

دوباره بوی پرتقال همه جا را گرفت...

- کی ی ی ی؟

-دکتر X، آقای س گفت ، اصلا باورم نمیشد...بش نمی  یاد این کاره باشه...عجب زرنگندها!

از صندلی بلند کافی شاپ تا افتادن روی زمین انگار که به ته چاهی بی انتها سقوط می کردم، نفسم بند  آمده بود...تمام وجودم می لرزید...

حالا چشم هایم می سوزد، دلم می سوزد، زندگیم میسوزد، دیالوگی از فیلمی که یادم نیست توی مغزم می پیچید« گرفتار نامرد نشی بلند صلوات»!

سیم تلفن را می کشم موبایلم را خاموش می کنم و گوشه آپارتمان  سردم کز می کنم...

هزاربار مرور می کنم از لحظه ای که رویا با شور و شر از دکتر می گفت که مسئول مستقیم گرفتاری ما بوده

از تزم که او استاد را هنمایم است، از بوی پرتقال که توی ان اتاق سفید می آمد و از رویا و سید که زوتر از من آزاد شدند و من همیشه در بند ماندم، در بند بکارت روحی که دست نخورده ماند و بکارت جسمی که هزینه بازی بزرگان شد روزگاری...

جملات  دکتر در گوشم می پیچد

« شما واقعا زیبایید! تبارک الله ! هیچ نقصانی در وجود شما نیست

مردی که شما را دارد چی کم دارد؟!

سخت است بگویم ...اما من عاشق شما شده ام

هیچ وقت نمی فهمیدم بقیه از چی حرف می زنند وقتی می گویند عشق ...اما حالا ...حتی توی نمازهایم هم رخنه کرده اید!»...

چهره سه تیغه و بی مو و موجه اش محو می شود در ریش و پشم های آن مامور کثافتی که لبخند وقیحانه ای زد و گفت

- شماها می خواین نظام عوض کنید ؟مملکت آقا رو؟ افتادید پشت سر یه ک...ترسو دموکراسی پموکراسی را انداختید ؟ ...

ولحظه به لحظه دستهایش نزدیک تر می شد، همه جا سفید سفید بود...بوی پرتقال می آمد ...

- خودم واست مردم سالاری راه می ندازم ... 

و...

اشکهایم را پاک می کنم، در پتو می پیچم ...چقدر آپارتمانم سرد است چقدر من تنهایم...به کی بگویم چه مرگم است خدا؟

آن روز اشکهایم را نمی دید، گفت

-کاش دوستم داشتید... کاش برای همیشه مال من بودید...

و لب هایش را نزدیک آورد

- مطمئنی بار اولت نیست ؟

چه بگویم؟ بگویم چرا گوشه بازداشتگاه ام القرای اسلام مملکت آقا یکبار تجربه کرده ام؟ 

یکبار به باد رفته ام؟

 به چه کسی بگویم دیگر تهی از هر آرمانی بودم باور هایم بر بار رفته بود و برای هلاک نشدن که همه زندگی لعنتیم نه به پر کاهی که به ۲۰ملیون ناقابل بسته بود...او هم عاشق شده بود موجه بود و به نام...برای یک تجربه زندگیش را هم میداد حتی...شاید. ..نمی دانم...من هیچ چیز نمی دانم مثل آنچه که نمی دانستم... نمی دانستم عامل همه ان بدبختی ها خود اوست، مسئول مستقیم...

حس ویرانگری است این ندانستن، حس جان به لب رسیدن، حس هیچ و پوچ بودن، حس عروسک رقاصه ای که بر عرصه جعبه کوکی  قدیمی ای می چرخد و می چر خد و می چرخد و نمی میرد...

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 12:33 | لینک  | 

 

من

مُُردم از عطش

آبی نبود که لب تشنه تر کنم.

 

*ببخشید خانم ها و آقایان محترم

فکرکنم اشتباه گرفته اید

من، آن آوات، نیستم! شاید وجه  اشتراکمان غیر از اسم، کُرد بودنمان باشد.

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:11 | لینک  | 

 

شب سردی بود و عجیب برف می بارید...

به دنبال کسی بودم که هم مسیر باشد تا به سلامت به خانه برسم و پیدا کردم! با دخترکی همراه شدم ، درواقع کنار خیابان ایستادیم  تا تاکسی ای، ماشینی برسد که ناگهان دخترک گفت « اَه... چطوری می تونند این کارو بکنند؟... کثافتها!»

دو خانمی را می گفت که در نزدیکی ما با آقای ماکسیما سواری برسرجنسیّتشان! چانه می زدند... به دخترک نگاه کردم، دلم گرفت...

پرسیدم «دانشجویی»؟

گفت «آره»!

گفتم « هیچ وقت مشروط شدی»؟

گفت « نه»!

گفتم :« ولی من شدم...توی بهترین دانشگاه ایران، همیشه از خودم می پرسیدم چطوری این دانشجوها مشروط می شن؟یه روزی چشم باز کردم دیدم مشروط شدم»...

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 18:42 | لینک  | 

 

این روزها موج خیانت افتاده توی وبلاگستان

اول با دیدن تیترها نمی خوانم

بعد به شوخی طی می کنم

بار سوم

می شکنم...

سعی کرده بودم فراموش کنم، شاید باید درباره اش بنویسم.

 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 16:45 | لینک  | 

 

جای پدر که هیچ، جای پدر خوانده ام هم نیست...

سنش زیاد است و دردش بی شمار ...اسمش را می گذارم خضر، هرچند به ابراهیم خلیل الله! بیشتر شبیه است و همه زندگیش را هم در راه افکار و اعتقاداتش قربانی کرده که هیچ! خدا هم حتی بزغاله ای برایش نفرستاد به عوض همه چیزش...

چرا فعلهایم را مضارع به کار می برم؟...

مثل سیاه پوست های توی فیلم های هالیوودی که ناگهان می آیند، یاریشان را می رسانند و غیب می شوند، آمد، یاریم کرد و  رفت... هم از دوستان پدر بود، هم از رفقای غار پدرخوانده سابق...

حتی شناسنامه و هویت جدیدم را هم او به من داد ، نه که جعل کرده باشد نه! آنقدر گنده بود که با اشاره اش صد شناسنامه از ثبت احوال صادر کنند ...همین است که می گویم خضر بود یا ابراهیم یا یکی از فامیل های خدا! که با تمام اعتبار و موقعیت در زندگی هیچ نداشت جز خانه به دوشی و آوارگی و درد...

قیافه اش  آرام بود ، هیکلش درست و حتی ریش کم پشتش هم زیبا و حرف زدنش دلنشین...

تا به حال جز با کت شلوار ندیده بودمش، اما دیشب لخت و عریان، هم روحش هم جسمش در کنار من بود...

با او زندگی می کردم جایی عجیب و نامالوف ...و من همه جانبه با او رابطه داشتم، با او...با جان دل...

تمام لحظات خواب را یادم هست...اینکه چطور خودم را در اختیارش گذاشته بودم و او همچنان خوب بود و خضر بود و ابراهیم و در نهایت هم آغوشی آن کار اصلی را با من نمیکرد، مرحله آخر را! اما خوب...ارضا میشد...

رابطه ام در بیداری همیشه ارادت بود و دوست داشتن ناب، هم او، هم من...اما در خواب دیشب...

در بیداری مثل مرید و مراد بودیم حتی...

خوب...من قبل از خواب بعد از مدتها (یک بار درسال)در رویای هم آغوشی با کسی بودم  که کَسم نیست و مطلقا به خضریا ابارهیم خلیل الله یا شمس ! فکر نمی کردم که بخواهم خوابم را تبعات افکارم بدانم...

به هر حال خواب خوبی بود، سراسر آرامش، سراسر هراس...آرامش از در کنارش بودن و از لمس بدن گرم و امنش و هراس از مردنش...

در بیداری بیمار بود اما صرع نداشت و در رویایم صرع داشت و من نگران حملات بیماریش...

و یک پسربچه خردسال زیبا که همیشه با من بود و من مراقبش بودم و او دوست نمی داشت...

 اما شب سراب

خرابم کند به بیداری...

یعنی پدرم در آمد از بی حوصلگی و سردرد و افسردگی امروز...کافی بود کسی اسمم را صدا بزند یا کاری با من داشته باشد...دودمانش را بر باد می دادم، رییس و دوست و همسایه هم نداشت!

*گاهی دلم می خواهد در عصر فروید علیه السلام می زیستم و هرطور می توانستم پول تهیه می کردم حق الزحمه اش را می پرداختم تا روان کاویم کند و حتی این خوابم را تعبیر!

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:48 | لینک  | 

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال   پرست؟

 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:5 | لینک  | 

 

* کودک که بودم خیلی زودتر از مدرسه رفتن از مادربزرگ خواندن و نوشتن آموختم...

اما برعکس دیگر دختربچه ها تمام زندگیم به سکوت می گذشت...

روزهای اول هر کلاسی در دبستان معلم ها فکر می کردند که لالم و صدایم می کردند پای میزشان که چیزی بگو و وقتی می پرسیدم «چه بگویم؟» آهی به آسودگی می کشیدند...

همه زندگیم مجله پاره های قدیمی و کتابهای پدر بزرگ بود که مادر بزرگ در پستوی بزرگی زیر راه پله ها پنهان کرده بود و من بی آنکه کسی بفهمد مثل موش به آنجا می خزیدم و می نشستم در کنار دیگر وسایل مانده از پدر بزرگ از انبردست و چراغ قوه گرفته تا عکس های یادگاری زندگیش در فرنگ و مجله مام میهن و کاغذهای کاربن و کتابهای قدیمی...

دنیایی بودند برایم کتابهای سگ ولگرد، ابومسلم و گلنار و ...

سکوتم را می گفتم و بی خدایی و بی رویایی محضم ...به هیچ چیز و هیچ کس دل نداده بود.

یک روز در ۹(یا ۱۰ سالگی) در گوشه همان پستو  کتاب شعری یافتم نصفه، نیمه  ...اولین شعرش دختر زشت بود

بارها و بارها خواندمش و پایش اشک ریختم...

احساس می کردم کسی مرا وصف کرده و به شعر در آورده ، برای زشتی چهره خودم به سوگ نشسته بودم...

وقتی با چشمان پف کرده از آنجا بیرون آمدم هوا تاریک شده بود و من بعد از نهار به پستو پناه برده بودم...

واین ماجرا بارها و بارها تکرار شد...

* سالها گذشته است...نارسیست نیستم، اما حالا هر بار که سر فرصت آرایشم را پاک می کنم و توی آینه به خودم نگاه می کنم از نقاش و طراح اجزای صورت و بدنم ممنون می شوم، می گویم دست مریزاد که تمام هنرش را به کار برده...گاهی هم خودم را نمی شناسم ، بعد از خودم می پرسم « نکند به خاطر اشک های کودکیم است؟ که مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند»؟

بعد از این همه مدت می آیم و سرچ می کنم دخترزشت...تازه می فهمم شعر مهدی سهیلی است!

دیگر سوگوار زشتیم نیستم، اما سوگوار لحظه های نابی هستم که هیچ گاه تکرار نخواهند شد

 سوگوار آن پاکی و یکدستی بی انتها...

                                                   شعردخترزشت

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 15:12 | لینک  | 

 

استاد

بعضی وقتها دستهایش هم می لرزد

تنهاست، اما چیزی که می کشدش وحشت از تنهایی است

اولین بار که فهمیدم عاشق شده

اسمش را  سیو کردم عماد *

بعدها که...

تغییرش دادم به

 مترسک

هیچ کدام را اما نمی دانست

امروز روی تخته سیاه نوشت

« مترسک به کلاغ گفت

هرچه می خواهی

مرا نوک بزن

اما

تنهایم مگذار»!

و زیر چشم نگاهی به من کرد...

پی نوشت:

سعید لبخندی می زند و می گوید:

عشق پیری گر بجنبد

سر   به رسوایی  زند


*تکیه گاه

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 21:52 | لینک  | 

 

به سینا میگم روزه دانشجوئه ها!

خنده ای می زنه

معنای زهرخندش رو می فهمم

چند ساله روز دانشجو ی ما شیفت پیدا کرده به تیرماه...

هر چند آذر ماه توی ایران بوی خون میده

بوی آدم کشی

بوی استبداد

و استبداد یعنی حاکمیت خواست خودش رو خواست مردم  بدونه...به همین راحتی، به همین خوشمزگی!!

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 20:57 | لینک  | 

 

 جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

جنس دوم

...

شعر آفرینش

از ازل

تا به ابد

شعری چنان مردانه

که خرد می کند حتی

کمر دخترکان یک روزه را. 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 20:38 | لینک  | 

 

سر درد عشق دارد

دل دردمند آوات...

نزدیک ۳۰ ساله...

هنوز هم می خواهد و عاشق نمی شود.

 

 

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 16:18 | لینک  | 

 

از در که وارد می شوم

بوی پرتقال حالم را بهم می زند

بوی پرتقال و این فصل...

آن روزی که من را گرفتند و بردند

با چشم بند چشمانم را بسته بودند

از دری وارد شدم

بوی پرتقال می آمد

و بعد، آن اتاق سفید ِ سفید ِ سفید ِ لعنتی

انگار کسی آنجا پرتقال پوست گرفته بود

بعدها از سید و رویا پرسیدم « شما هم آنجا بوی پرتقال شنیدید» ؟

نشنیده بودند

شاید به همین خاطر زودتر از من رهایشان کردند

و من

 با این بو

سالهاست که زندانی ابدیم.

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 19:40 | لینک  | 

 

یک شنبه ها روزهای خوبی نیست این روزها!

گاهی به اوج می رسم

گاهی سقوط می کنم

چشمان طمع دختران و حسرت پسران را که بینم

به خود می بالم

 به اوج می رسم،

این مرد تنها بر من عاشق است، اگرچه در خفا

...

اما بعد

افسرده می شوم

در چاه ذلت سقوط می کنم، به چه قیمتی؟

در دل می گویم « با نگاهت مرا بدوز

به هر کجا که می خواهی»...

و وقتی دزدانه می دوزد

نیست می شوم

از غصه و شرم در محضر خودم

 که

به چه قیمتی؟

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 19:59 | لینک  | 

 

ناگهان

در میان همه مشغله ها و کارها یادت می افتد که  کاری  واجب داری

سریع می روی سراغ بلاگفا و می زنی ثبت وبلاگ جدید

چون فهمیده ای که دلت می خواهد نقابت را جایی برداری

جایی که مثل هیچ کجا نیست

می خواهی تا در پشت این ظاهر خوب و معصوم  

فسیل نشده ای

فرافکنی* کنی

و

ناگهان

اینک منم آوات

زنی بی نقاب...


*از روانشناسی چیز زیادی نمی دانم، نام این کار فرافکنی است؟

 

نوشته شده توسط آوات در ساعت 18:22 | لینک  |